در بزم سحر

آخرین جرعه ی جانم را در جام سحر می ریزم
مگر دلش به رحم آید
آخر هر چه باشد دلش از امید طلوع , همیشه روشن است و
با همه ی فرشتگان پاک سرشت ، همنشین.
آخرین ذرات روحم را نذر می کنم
شاید بار دیگر به آسمانم ببرند
هی !
باز رویای مهتابی پرواز
حجم تاریک این قفس را تنگ تر می کند
آه !
ای خدای گم شده در لابه لای خاطراتی موهوم
دمی از نهانگاهت بیرون بیا و
ببین
اینجا روی این زمین زمان زده
دیگر جایی برای خلافت آدم نیست
از وقتی این خاک گندیده ، قلب هابیل را بلعید،
آدمها فقط آدم می زایند و بس؛
دیگر حتی مجالی برای مردن هم نیست
چه رسد به آدم شدن و تولد دوباره ی ایمان
حالا که در این بزم سحرگاه
“ساکنان حرم ستر و عفاف و ملکوت”
سرخوش و جانانه ،جمعشان جمع است
ای خدای باورهای دور!
آیا هست پیکی نزدیک نشین خیال تو
که اجابت رهایی ام را آورد و
جانم بگیرد و جرعه ای آب حیاتم بدهد؟
شاید امشب آسمان ،
“با من راه نشین باده ی مستانه زند”!

تو
