بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘دل نوشته’

در بزم سحر

۸ شهریور ۱۳۸۹ اوینست ۳ دیدگاه

IMG_3365

آخرین جرعه ی جانم را در جام سحر می ریزم

مگر دلش به رحم آید

آخر هر چه باشد دلش از امید طلوع , همیشه روشن است و

با همه ی فرشتگان پاک سرشت ، همنشین.

آخرین ذرات روحم را نذر می کنم

شاید بار دیگر به آسمانم ببرند

هی !

 باز رویای مهتابی  پرواز

حجم تاریک این قفس را تنگ تر می کند

آه !

ای خدای گم شده در لابه لای  خاطراتی موهوم

دمی از نهانگاهت بیرون بیا و

 ببین

اینجا روی این زمین زمان زده

دیگر جایی برای خلافت آدم نیست

از وقتی این خاک گندیده ، قلب هابیل را بلعید،

آدمها فقط آدم می زایند و بس؛

دیگر حتی مجالی برای مردن هم نیست

چه رسد به آدم شدن و تولد دوباره ی ایمان

حالا که در این بزم سحرگاه

“ساکنان حرم ستر و عفاف و ملکوت”

سرخوش و جانانه ،جمعشان جمع است

ای خدای باورهای دور!

آیا هست پیکی  نزدیک نشین خیال تو

که  اجابت  رهایی ام را آورد و

 جانم بگیرد و جرعه ای آب حیاتم بدهد؟

شاید امشب آسمان ،

“با من راه نشین باده ی مستانه زند”!

دسته هادل نوشته برچسب ها:

واژه های غریب

۶ شهریور ۱۳۸۹ اوینست ۳ دیدگاه

IMG_3246 copy

 

واژه های گنگ و غریب

چون عشق و مرگ

غریبانه بر صورت خیالم سیلی می زنند

مثل روزهای سیاه روزگار

دریغ!

زبانم الکن تر از همیشه ی سکوت

از پس سرودن سرنوشت اندیشه هایم بر نمی آید

کاش در باور یک معجزه ی موهوم،

تمام روح متلاشی ام،

یکباره تبدیل به واژه می شد

تا دیگر از تکرار گمان دروغ آلود ” حالم خوب است ” معاف  می شدم و

 از تحمل عذاب شنیدن هر چه کلام افتضاح

دیگر مرا چه به حسرت گفتن ناگفته های  قرنها نگفته

که من معجزه وار کلامی گویا شده ام

ببین

حالا من

خود عشق

خود مرگ

خود خود واژه شده ام

دیگر همه می دانند حال من چطور است

چقدر خوب !

چقدر عالی!

تو نیز “خود بخوان حدیث مفصل از این  غوغا …

دسته هادل نوشته برچسب ها:

حتی تو هم

۱۹ تیر ۱۳۸۹ اوینست ۵ دیدگاه

IMG_1750تو

تنها کسی بودی

که صدای نفسهای مرا  شنیدی

وقتی که مرده بودم.

ولی

حالا تو نیز یکی از هزاران کسانی

که فریاد سکوتم را نشنیده می گیری

و تمامی من را

با جزء جزء خنده هایم

در گور خاطرات دفن می کنی.

دسته هادل نوشته برچسب ها:

خیال ،باران، رهایی.

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ اوینست ۴ دیدگاه

IMG_0830

چه باران به وقتی

دلتنگی و هزاران سوال بی سوال مگو بر سینه ام آوار شده

داشتم از نبود اکسیژن خیال تو خفه می شدم

که این زلال خوش بهاری بر خزان وجودم باریدن گرفت

عطر روحبخش این کودک اردیبهشت دیوانه ام کرده

شب پر غبارپاییزی ام با ترنم خیس اش جان تازه ای گرفته

آه باران !

ببار

بیشتر ببار

بگذار بوی خاک و آسفالت و چنار، چنان در تن خواب آلود اتاقم بپیچد

که بوی عود و شمع و سیگارهای بی ثمر را دیگر از یاد ببرد

بر این خمار خسته ی بی خواب ببار

آخر من نیز چون این زمین پیر، تشنه ی بوسه های تو ام

سیرابم کن و بگذار مست شوم

آنقدر مست که از یاد خودم هم بروم

بروم وبی خیال چنگالهای تیز شب سر به خیابان بگذارم

مثل شبهای بی پروای بهار دیروز

تو نمی دانی زیر باران رقصیدن چه عالمی دارد

این را درخت توت و سپیدار و بید مجنون و همه ی مجانین خواب زده خوب می دانند

اصلا باران زبان ما  دیوانگان زبان بسته ست

مگرنه؟!

باران

باران

باران

ببار

ببار و دلتنگی هایم را بشور و ببر به دورهای دور

راستی آیا می توانی باران؟

شاید  اگر سیل ویرانگری شوی چون این غم

به گمانم بشود

انگار باز دارم خفه می شوم

اصلا بی خیال هر چه خیال

تو فقط ببار باران.

دسته هادل نوشته, شعر برچسب ها:

شب تاریک

۳۱ فروردین ۱۳۸۹ اوینست ۹ دیدگاه

IMG_nightjpg

شب

از کنار پنجره

آرام  آرام

می گذرد

لیک ، دریغ از طلوع  سپیده ای ،

حتی دروغین صبحی در آسمان خیال!

دیری ست که خورشید ما را ربوده اند و

 این همیشه تاریکی

 خسته و ناچار

به پاسبانی این دیار خفته نشسته است

ولی چه خوشبخت است پنجره

که هنوز خواب می بیند

فردایی روشن را…

دسته هادل نوشته برچسب ها: