<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای </title>
	<atom:link href="http://avinast.com/weblog/?feed=comments-rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://avinast.com/weblog</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Tue, 31 Aug 2010 17:16:19 +0400</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.2</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای واژه های غریب با darya</title>
		<link>http://avinast.com/weblog/?p=1075&#038;cpage=1#comment-419</link>
		<dc:creator>darya</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 04:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://avinast.com/weblog/?p=1075#comment-419</guid>
		<description>Hey
I just love u</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>Hey<br />
I just love u</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای در بزم سحر با مهسا</title>
		<link>http://avinast.com/weblog/?p=1083&#038;cpage=1#comment-418</link>
		<dc:creator>مهسا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 04:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://avinast.com/weblog/?p=1083#comment-418</guid>
		<description>ای خدای گم شده در لابه لای  خاطراتی موهوم

دمی از نهانگاهت بیرون بیا...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ای خدای گم شده در لابه لای  خاطراتی موهوم</p>
<p>دمی از نهانگاهت بیرون بیا&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای در بزم سحر با آرش</title>
		<link>http://avinast.com/weblog/?p=1083&#038;cpage=1#comment-417</link>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 04:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://avinast.com/weblog/?p=1083#comment-417</guid>
		<description>من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست<br />
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای در بزم سحر با آرش</title>
		<link>http://avinast.com/weblog/?p=1083&#038;cpage=1#comment-416</link>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 04:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://avinast.com/weblog/?p=1083#comment-416</guid>
		<description>تعبیر رفتن را دیگر نمی دانم
کودکیم را کودکی ها برد
نه دیگر از من خبری نیست...! 

به چشمهایم اینگونه خیره نشوید
نگاه که می کنید 
دخترکی را به یاد می آورم که زمستان دانه های برف را می شمرد
به خیال خوابهای سپید !
دلش گرم بود به فصلهای سرد 
و بهار بی بهانه می ترسید...
دلهره ی آغاز داشت !
نه...
زندگی را کودکیهایم نیز باور نداشت...!

و چه تلخ است این انزوای نم کشیده بر حافظه ی تقویم دیواری
خدایی که در پس هر دم و بازدمش فراموش می کند یادم را
و تنهایی...!

سرم را یه سینه ات ببند
می خواهم گریه کنم
...

خسته ام از این کوچه ها، آدمها، رفتن ها
شده ام شبیه سوزنبان پیر قصه ها
می رفت جایی دورتر از سوت قطارها
چشمهاشان را نگاه می کرد
می شناختشان...!
مسافران بی نام
آنها می آمدند که بروند
نمی شناختندش...!
می گفتند: آن سوی دنیا خوشبختی می فروشند...! نمی آیی...!؟ 

می رفت آن سوی سوت قطارها

چشمهاشان را نگاه می کرد

و به آسمان می گفت:

سرم را به سینه ات ببند

می خواهم گریه کنم...!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تعبیر رفتن را دیگر نمی دانم<br />
کودکیم را کودکی ها برد<br />
نه دیگر از من خبری نیست&#8230;! </p>
<p>به چشمهایم اینگونه خیره نشوید<br />
نگاه که می کنید<br />
دخترکی را به یاد می آورم که زمستان دانه های برف را می شمرد<br />
به خیال خوابهای سپید !<br />
دلش گرم بود به فصلهای سرد<br />
و بهار بی بهانه می ترسید&#8230;<br />
دلهره ی آغاز داشت !<br />
نه&#8230;<br />
زندگی را کودکیهایم نیز باور نداشت&#8230;!</p>
<p>و چه تلخ است این انزوای نم کشیده بر حافظه ی تقویم دیواری<br />
خدایی که در پس هر دم و بازدمش فراموش می کند یادم را<br />
و تنهایی&#8230;!</p>
<p>سرم را یه سینه ات ببند<br />
می خواهم گریه کنم<br />
&#8230;</p>
<p>خسته ام از این کوچه ها، آدمها، رفتن ها<br />
شده ام شبیه سوزنبان پیر قصه ها<br />
می رفت جایی دورتر از سوت قطارها<br />
چشمهاشان را نگاه می کرد<br />
می شناختشان&#8230;!<br />
مسافران بی نام<br />
آنها می آمدند که بروند<br />
نمی شناختندش&#8230;!<br />
می گفتند: آن سوی دنیا خوشبختی می فروشند&#8230;! نمی آیی&#8230;!؟ </p>
<p>می رفت آن سوی سوت قطارها</p>
<p>چشمهاشان را نگاه می کرد</p>
<p>و به آسمان می گفت:</p>
<p>سرم را به سینه ات ببند</p>
<p>می خواهم گریه کنم&#8230;!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای واژه های غریب با آرش</title>
		<link>http://avinast.com/weblog/?p=1075&#038;cpage=1#comment-415</link>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 04:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://avinast.com/weblog/?p=1075#comment-415</guid>
		<description>شهریور که برگهایش می ریزد


خیال می کنم 


فریادش از رویایی ست که به پاییز نمی رسد !





من باز بر خلاف هیچ می روم


کنار آدم و آفتاب و حوا و ماه


جای من جایی ست، که آنجا نیستم !


نام سرنوشت من چیست !؟ 


نمی دانم !



همه ی آنچه به من تداوم می بخشد


یک پرده و یک دیوار است،


زمانی که به خواب نمی رود و


شعری که دیگر اتفاق نمی افتد !


کلماتی را خاک کرده ام ،


همان جا که رقص را و شهر را...



اندیشه هایم پرسه می زنند


می روند و می آیند


آغاز می شوند و باز راهشان را گم می کنند !



امروز نه حرفی دارد و نه نامی


پیش پای من افتاده ، نگاهم می کند


من ایستاده ام،


جایی که چشمهایم را سمت آن بگردانم ،


نیست...


لیوان آب، هزاران فرسنگ دور است


از این سوی به آن سوی اتاقم هزاران سال ،


فاصله...!



من در اینجا نیستم


و چه آوای دور دستی دارد ،


زندگی...!



سراسر شب دخترکی بی خواب


با دهان من سخن می گوید :


سالهاست در چشمانت سفر می کنم ،


اما این رشته های آشفته ی تار که عنکبوتها


بر لبخندهایت تنیده اند...


دستی که اگر لمسش کنم ویران می شود... و ...


...!!!


خوش به حال مارها که پوست می اندازند...!


و دخترک بی خواب به خواب می رود !


در تاریکی راه می روم

خیابانی بلند و ساکت ،


همه چیز بی نشان است !


دورگردی می لغزد و به پا می خیزد


مرا که می بیند ، می گوید:


&quot; هیچ کس &quot; !



پاهایم سست می شوند 


و چشمهایم را غبار می گیرد


سالها دشتهای خالیشان را بر هم انبوه می کنند


و زخمها لباسی از نمک بر احساس عریانم می پوشانند...!



به اتاق که باز می گردم


آینه باز هم مرا به خاطر نمی آورد !



وشب


سرگیجه آور و شفاف ،


مزه ی خالی مرگ ،


درآغوش دخترکی بی خواب


به خواب می رود !


...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شهریور که برگهایش می ریزد</p>
<p>خیال می کنم </p>
<p>فریادش از رویایی ست که به پاییز نمی رسد !</p>
<p>من باز بر خلاف هیچ می روم</p>
<p>کنار آدم و آفتاب و حوا و ماه</p>
<p>جای من جایی ست، که آنجا نیستم !</p>
<p>نام سرنوشت من چیست !؟ </p>
<p>نمی دانم !</p>
<p>همه ی آنچه به من تداوم می بخشد</p>
<p>یک پرده و یک دیوار است،</p>
<p>زمانی که به خواب نمی رود و</p>
<p>شعری که دیگر اتفاق نمی افتد !</p>
<p>کلماتی را خاک کرده ام ،</p>
<p>همان جا که رقص را و شهر را&#8230;</p>
<p>اندیشه هایم پرسه می زنند</p>
<p>می روند و می آیند</p>
<p>آغاز می شوند و باز راهشان را گم می کنند !</p>
<p>امروز نه حرفی دارد و نه نامی</p>
<p>پیش پای من افتاده ، نگاهم می کند</p>
<p>من ایستاده ام،</p>
<p>جایی که چشمهایم را سمت آن بگردانم ،</p>
<p>نیست&#8230;</p>
<p>لیوان آب، هزاران فرسنگ دور است</p>
<p>از این سوی به آن سوی اتاقم هزاران سال ،</p>
<p>فاصله&#8230;!</p>
<p>من در اینجا نیستم</p>
<p>و چه آوای دور دستی دارد ،</p>
<p>زندگی&#8230;!</p>
<p>سراسر شب دخترکی بی خواب</p>
<p>با دهان من سخن می گوید :</p>
<p>سالهاست در چشمانت سفر می کنم ،</p>
<p>اما این رشته های آشفته ی تار که عنکبوتها</p>
<p>بر لبخندهایت تنیده اند&#8230;</p>
<p>دستی که اگر لمسش کنم ویران می شود&#8230; و &#8230;</p>
<p>&#8230;!!!</p>
<p>خوش به حال مارها که پوست می اندازند&#8230;!</p>
<p>و دخترک بی خواب به خواب می رود !</p>
<p>در تاریکی راه می روم</p>
<p>خیابانی بلند و ساکت ،</p>
<p>همه چیز بی نشان است !</p>
<p>دورگردی می لغزد و به پا می خیزد</p>
<p>مرا که می بیند ، می گوید:</p>
<p>&#8221; هیچ کس &#8221; !</p>
<p>پاهایم سست می شوند </p>
<p>و چشمهایم را غبار می گیرد</p>
<p>سالها دشتهای خالیشان را بر هم انبوه می کنند</p>
<p>و زخمها لباسی از نمک بر احساس عریانم می پوشانند&#8230;!</p>
<p>به اتاق که باز می گردم</p>
<p>آینه باز هم مرا به خاطر نمی آورد !</p>
<p>وشب</p>
<p>سرگیجه آور و شفاف ،</p>
<p>مزه ی خالی مرگ ،</p>
<p>درآغوش دخترکی بی خواب</p>
<p>به خواب می رود !</p>
<p>&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
