بایگانی

بایگانی نوامبر

معجزه ی باران

۲۸ آبان ۱۳۸۸ اوینست ۸ دیدگاه

 

 

 

IMG_1

IMG_1 (1)

باران

می بارد

و معجزه وار

مرا از زمهریر سیاه این شب پرهراس

می رهاند

و با بوسه های پیاپی اش بر گونه ی زمین

جان مجروح مرا

به آغوش سرخ عشقی عظیم می سپارد

 باران

 باران

 باران

می بارد و

با طنین ترانه اش

آتش جنون ما  شعله میکشد ،

هر دو دیوانه و سر مست

به کنار پنجره میرویم

تو

عشقبازی ترد زمین و آسمان را نظاره گری

و من

پشت نگاه خیس پنجره ،

در اندرون سینه ام ،

میزبان حضور سبز خدای بارانم.

 

 

دسته هادل نوشته برچسب ها:

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

۲۳ آبان ۱۳۸۸ اوینست ۸ دیدگاه

چند وقته که از دنیای خبر بی خبرم، البته بی خبر که نه؛ اما کمتر درگیرش هستم

تو این مدت تا حدودی وقت داشتم به شعر و ادبیات بپردازم و چند تا از نوشته هام را اینجا گذاشتم

و دوستان خوبم مثل همیشه با لطف و مهربا نی شان نوشته های من را خواندند و نظر دادند

امشب هم خواستم بنویسم اما آنقدر د لم گرفته که حتی واژه ها هم در هیا هوی سکوتم گم شده اند

 ـ دلم برای خنده های کفشدوزک  تنگ است .

ـ و برای تو ای غرق شده در سکوت مبهم تردید.

به یک غزل از محمد علی بهمنی بسنده میکنم :

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
 بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها …. خوشا بر من
 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

دسته هادل نوشته, شعر برچسب ها:

من،تو،آتش،کویر

۱۶ آبان ۱۳۸۸ اوینست ۱۰ دیدگاه

 

atash

تو نمی دانستی

که من ، همزاد آتشم

دیوانه ی پایکوبی سرخ شراره ها ؟

در ظلمت سرد بیابان

ماه که در آغوش ابر گم می شد

من به ستاره های همه ی کهکشانهای دور

چشمک زدم

و

تمام ناتمام دلم را

به قلب آتش سپردم

و در میان شعله های بیقرار

از ازل زاده شدم

و آن دم

از میان بزرگ حلقه ی عاشقان

تو را ،

ای بلبل نغمه خوان مست !

باور کردم

ودر میان خیل دیوانگان

تو را دیدم

و جنون پاک خویش را

به زنجیر دستهایت سپردم

و در پناه  حضورت

آنقدر غزل خواندم

و خواندی …

تا عاقبت صبح دمید.

انگار تمام غصه هایم مردند

وقتی ،

خاکسترهای  نیمه جان را

 زیر خاک دفن میکردیم

و گرمای دستان تو

زمستان خاطراتم را ذوب کرد

و این بار

من با چشمهای خودم دیدم

که تو

همراه خورشید ،روی تپه ها طلوع کردی

ومن

زیر آفتاب داغ نگاهت ، گرم شدم

و رفتم روی رمل شنی خودم

در میان تمام رمل های بیابان جهان گم شدم

و ناگهان خوابم برد

آن گاه

همه ی خودم را، همراه شن ها

به دست باد سپردم

و سبکبال و رها

به سوی ابدیت آغوشت

پر گشودم.

toloo

دسته هادل نوشته برچسب ها:

اختتامیه جشنواره اخلاق و نیایش

۱۰ آبان ۱۳۸۸ اوینست ۵ دیدگاه

مراسم اختتامیه جشنواره اخلاق و نیایش با حضور سید محمد خاتمی وجمعی از بزرگان علم و فرهنگ و هنر کشور،

 شب گذشته در خانه ی هنر مندان ایران برگزار شد.در این مراسم از برجسته گان  این جشنواره تقدیر به عمل آمد.

لینک خبر

IMG_1

ادامه ی نوشته

دسته هااجتماعي, سياسي, شخصيت ها برچسب ها:

و آن گاه غروب

۸ آبان ۱۳۸۸ اوینست ۸ دیدگاه

IMG_2692.3jpg

 

و

(من)

از دریچه ی چشمان سیاه تو

طلوع کردم

آن گاه

که خورشید، در آغوش دریا گم می شد.

و

تو را  و

 طلوع خویش را

باور کردم

و دلتنگی هایم را

باد پاییزی برد.

 

 

دسته هادل نوشته برچسب ها: