بایگانی

بایگانی ژانویه

مراسم تشییع پیکر بهمن جلالی

۲۷ دی ۱۳۸۸ اوینست ۲ دیدگاه

امروز صبح، خانه ی هنرمندان میزبان جمعی از اهالی هنر بود که با قلبی پر از اندوه برای وداع با بهمن جلالی استاد بی بدیل عکاسی  آمده بودند.

IMG_T(1)

IMG_T (2)

                                  محمد رحمانیان ـ کارگردان

IMG_T (3)

                                عباس کیارستمی ـ عکاس و کارگردان

IMG_T (4)

IMG_T (5)

IMG_T (6)

IMG_T (7)

                                            جعفر پناهی ـ کارگردان

IMG_T (9)

                                               اصغر بیچاره ـ عکاس

IMG_T (10)

 

دسته هااجتماعي, شخصيت ها, فرهنگي هنري برچسب ها:

کابوس یک رویا

۱۴ دی ۱۳۸۸ اوینست ۹ دیدگاه

IMG_T(1)

خواب می دیدم

رویایی از شدت شیرینی تلخ

سر مست از صدای خش خش برگها پیش می رفتم

به سوی نور

در میان درختان زر پوش

می چرخیدم و می رقصیدم و می خندیدم

که صدای مهیبی درونم فریاد زد

آواز پرنده ای غریب از دور دستها آمد

و صدای قلب تو ، به یکباره در فضا پیچید

ناگهان از خواب پریدم

احساس میکنم چیزی شبیه وهم یک کابوس ، درونم ریشه گرفته

آری! من از کابوس رویای خویس آبستن شدم

میدانم ــ

نوزاد من به زودی متولد خواهد شدـــ

آن گاه که تمام خاکسترم سرد  ،

و در نوای بلبل مست ،گم شود،_

نوزاد من به خورشید لبخند خواهد زد

نوزادی شبیه درخت سالخورده ای که روی دو پا راه میرود

گیسوانش ، برگهای رنگ رنگ زرد و سرخ پریشان است

اما چشمهایش ـــ

به تمامی شبیه من است

شبیه تمامی من

از جنس آتش

زیبا و دلفریب

به هر سو که بنگرد ، کوهی از خاکستر به جا می می ماند و بس.

اما صدایش ، شبیه بلبل نغمه خوان است ـــ

آن هنگام  که در سکوت غرق می شود.

به سکوت تو فکر می کنم ـــ

سکوتی چنان عمیق

که ناله های پر درد من و نوای آن پرنده ی غریب ، ــ

 حتی خش خش برگهای تمام جنگل های عالم نیز در آن غرق شد.

آه ! چقدر دلم می خواست که آن لحظه باران ببارد

اما …

دوباره از خواب می پرم

ضبط صوت روشن مانده هنوز می خواند :

  ” آسمونم نبارید ـــ اونم سر گرونی کرد …”

بغض سنگینی گلویم را تنگ درآغوش گرفته

دلم می خواهد فریاد بکشم و

 گریه کنم

یاد اشکهای تو می افتم ــ

که روی خاکسترم چکید.

صدای نفسهای کودکم را می شنوم که گریه میکند

مثل صدای ضجه ی برگهای خزان زده

اما، صدای نوزاد من، وقتی که می خندد

درست شبیه آواز بلبل نغمه خوان است

وقتی که مست و دیوانه میشود.

به دقیقه های بی خودی فکر می کنم

تو مست بودی و من از مستی تو اسیر جنون

و فضا پر بود از سکوت وحشی ما و ضجه ی برگهای رنگارنگ

پای درختهای سر در آسمان از وحشت می لرزید

برگهای زردشان ، با نگاه سوزان خورشید در می آمیخت

و باران طلا بر سرم می بارید

من، زبانه کشیدم

که بلبل از سرمای آخر پاییز دلگیر نشود

درختها هنوز می لرزیدند و

شعله ی من به قلب آسمان می رسید

دوباره ،

  نه نه ! چند باره از خواب پریدم

قطره های زلال باران از پشت شیشه به من سلام می کنند

و من ، احساس می کنم که آبستنم

آبستن نوزادی از جنس درخت و برگ و پاییز و آتش و جنون

عجیب هوس پرواز کرده ام.

انگار حالا بیدارم و در انتظار تولد نوزادم

ناگهان هوا سرد می شودــ

دانه های در هم برف و باران رابا تمام وجود می بلعم

و می دانم ـــ

 به زودی تمامی خاکسترم در نوای تو سرد خواهد شد.

و با تولد نوزادم

کابوس این تکرار به پایان می رسد.

ـــ  مدتی ست که شبها کابوس های غریبی خواب شیرینم را می بلعند، برای رهایی از تکرار این اوهام گنگ

آنچه را که خواب و بیداری ام را دگرگون کرده نوشتم. همین.

ادامه عکس ها ادامه ی نوشته

دسته هادل نوشته, شعر برچسب ها:

مرثیه ی عاشورا

۶ دی ۱۳۸۸ اوینست ۷ دیدگاه

 

آوای “هل ناصر من ینصرنی” در کو چه ها و خیابان ها پیچیده

اما دریغ…

IMG_lale1

نوحه

 

نعش این شهید عزیز
روی دست ما مانده ست
 روی دست ما ، دل ما
چون نگاه ، ناباوری به جا مانده ست
این پیمبر ، این سالار
 این سپاه را سردار
 با پیامهایش پاک
با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست
 ما باین جهاد جاودان مقدس آمدیم
او فریاد
می زد
هیچ شک نباید داشت
روز خوبتر فرداست
 و
 با ماست
اما
کنون
 دیری ست
نعش این شهید عزیز
 روی دست ما چو حسرت دل ما
 برجاست
 و
 روزی این چنین بتر با ماست
امروز
 ما شکسته ما خسته
ای شما به جای ما پیروز
این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد.
هر چه می خندید
هر چه می زنید ، می بندید
 هر چه می برید ، می بارید
 خوش به کامتان اما
 نعش این عزیز ما را هم به خاک بسپارید.

 مهدی اخوان ثالث 

دسته هادل نوشته, شعر برچسب ها: