
خواب می دیدم
رویایی از شدت شیرینی تلخ
سر مست از صدای خش خش برگها پیش می رفتم
به سوی نور
در میان درختان زر پوش
می چرخیدم و می رقصیدم و می خندیدم
که صدای مهیبی درونم فریاد زد
آواز پرنده ای غریب از دور دستها آمد
و صدای قلب تو ، به یکباره در فضا پیچید
ناگهان از خواب پریدم
احساس میکنم چیزی شبیه وهم یک کابوس ، درونم ریشه گرفته
آری! من از کابوس رویای خویس آبستن شدم
میدانم ــ
نوزاد من به زودی متولد خواهد شدـــ
آن گاه که تمام خاکسترم سرد ،
و در نوای بلبل مست ،گم شود،_
نوزاد من به خورشید لبخند خواهد زد
نوزادی شبیه درخت سالخورده ای که روی دو پا راه میرود
گیسوانش ، برگهای رنگ رنگ زرد و سرخ پریشان است
اما چشمهایش ـــ
به تمامی شبیه من است
شبیه تمامی من
از جنس آتش
زیبا و دلفریب
به هر سو که بنگرد ، کوهی از خاکستر به جا می می ماند و بس.
اما صدایش ، شبیه بلبل نغمه خوان است ـــ
آن هنگام که در سکوت غرق می شود.
به سکوت تو فکر می کنم ـــ
سکوتی چنان عمیق
که ناله های پر درد من و نوای آن پرنده ی غریب ، ــ
حتی خش خش برگهای تمام جنگل های عالم نیز در آن غرق شد.
آه ! چقدر دلم می خواست که آن لحظه باران ببارد
اما …
دوباره از خواب می پرم
ضبط صوت روشن مانده هنوز می خواند :
” آسمونم نبارید ـــ اونم سر گرونی کرد …”
بغض سنگینی گلویم را تنگ درآغوش گرفته
دلم می خواهد فریاد بکشم و
گریه کنم
یاد اشکهای تو می افتم ــ
که روی خاکسترم چکید.
صدای نفسهای کودکم را می شنوم که گریه میکند
مثل صدای ضجه ی برگهای خزان زده
اما، صدای نوزاد من، وقتی که می خندد
درست شبیه آواز بلبل نغمه خوان است
وقتی که مست و دیوانه میشود.
به دقیقه های بی خودی فکر می کنم
تو مست بودی و من از مستی تو اسیر جنون
و فضا پر بود از سکوت وحشی ما و ضجه ی برگهای رنگارنگ
پای درختهای سر در آسمان از وحشت می لرزید
برگهای زردشان ، با نگاه سوزان خورشید در می آمیخت
و باران طلا بر سرم می بارید
من، زبانه کشیدم
که بلبل از سرمای آخر پاییز دلگیر نشود
درختها هنوز می لرزیدند و
شعله ی من به قلب آسمان می رسید
دوباره ،
نه نه ! چند باره از خواب پریدم
قطره های زلال باران از پشت شیشه به من سلام می کنند
و من ، احساس می کنم که آبستنم
آبستن نوزادی از جنس درخت و برگ و پاییز و آتش و جنون
عجیب هوس پرواز کرده ام.
انگار حالا بیدارم و در انتظار تولد نوزادم
ناگهان هوا سرد می شودــ
دانه های در هم برف و باران رابا تمام وجود می بلعم
و می دانم ـــ
به زودی تمامی خاکسترم در نوای تو سرد خواهد شد.
و با تولد نوزادم
کابوس این تکرار به پایان می رسد.
ـــ مدتی ست که شبها کابوس های غریبی خواب شیرینم را می بلعند، برای رهایی از تکرار این اوهام گنگ
آنچه را که خواب و بیداری ام را دگرگون کرده نوشتم. همین.
ادامه عکس ها ادامه ی نوشته