عجیب است

چیز تازه ای نیست اما عجیب است
این روزها جای خالی ات بیشتر از همیشه در کنارم فریاد میزند
ثانیه ها ، نبودن تو را مدام به رخم می کشند
این روزها همه چیز عجیب است
حتی نبودن تو.
چقدر حرف نگفته توی سینه م تلنبار شده
دلم می خواست بودی و می شنیدی
گر چه، اگربودی هم بازحرفی نمی زدم
و تو شاید مثل گاه گاه بودنمان ، از نگاه بی تابم می خواندی
و من باز سکوت می کردم
اما …
چقدر این شبها سرد و وحشی شده اند
کاش دیوارهای خانه زبان داشتند
تا گواهی می دادند بیشماری قدمها و اشکهای مرا ،ــــ
در سیاهی این شبهای تا ابد زمستانی.
اصلا این زمستان چقدر عجیب سرد و بی رحم شده است.
عجیب است!
صدای نفسهایت را نزدیکتر از نفسهای خودم حس می کنم
اما، آواز دستهایت در بی نشانی این فا صله ی غریب گم می شود
انگار باز هم کابوسهایمان تعبیر شد
مثل تکرارهای عجیب من
آه ! چه سخت و سنگین می گذرد این روزهای بی مهر انتظار.
شاید این هم عجیب باشد که ، این روزهای سرد خالی از باور ــــ
صدای زنگ تلفن برایم مثل بانگ اذان و ناقوس و زنگوله ی بزغاله ها ی رها،مقدس شده.
از این روزهای تعطیل که حتی خدا هم به مرخصی می رود بیزارم.
چقدر حرف نگفته برایت دارم
اما ،
اگر بودی هم چیزی نمی گفتم
حتی سکوتم را هم پنهان می کردم
ودر جواب پرسش های های تو
می گفتم:” من خوبم; فقط حوصله ی حرف زدن ندارم”
و تو دیگر چیزی نمی پرسیدی
و خوب می دانستی که چه احمقانه دروغ می گویم
اما همین که برایم یکبنـــــــد حرفهای بی ربط می زنی و
می دانی که در کنج سکوتم کلی حرف نگفته دارم
کمی آرامم می کند و
حضور تو، سرما را کمرنگ می کند.
وفتی که نیستی
وقتی که حتی صدایت را هم به جبر فاصله ها گم می کنم
تحمل این سرمای لعنتی برایم دشوار می شود.
زودتر بیا و
برایم هزاران حرف منقطع بی ربط سوغات بیاور
بیا و به جای تمام ناگفته های من، حرف بزن .
بیا که در کنارت این زمستان سیاه را
به انتظار بهاری سبز تاب آورم .























