خیال ،باران، رهایی.

چه باران به وقتی
دلتنگی و هزاران سوال بی سوال مگو بر سینه ام آوار شده
داشتم از نبود اکسیژن خیال تو خفه می شدم
که این زلال خوش بهاری بر خزان وجودم باریدن گرفت
عطر روحبخش این کودک اردیبهشت دیوانه ام کرده
شب پر غبارپاییزی ام با ترنم خیس اش جان تازه ای گرفته
آه باران !
ببار
بیشتر ببار
بگذار بوی خاک و آسفالت و چنار، چنان در تن خواب آلود اتاقم بپیچد
که بوی عود و شمع و سیگارهای بی ثمر را دیگر از یاد ببرد
بر این خمار خسته ی بی خواب ببار
آخر من نیز چون این زمین پیر، تشنه ی بوسه های تو ام
سیرابم کن و بگذار مست شوم
آنقدر مست که از یاد خودم هم بروم
بروم وبی خیال چنگالهای تیز شب سر به خیابان بگذارم
مثل شبهای بی پروای بهار دیروز
تو نمی دانی زیر باران رقصیدن چه عالمی دارد
این را درخت توت و سپیدار و بید مجنون و همه ی مجانین خواب زده خوب می دانند
اصلا باران زبان ما دیوانگان زبان بسته ست
مگرنه؟!
باران
باران
باران
ببار
ببار و دلتنگی هایم را بشور و ببر به دورهای دور
راستی آیا می توانی باران؟
شاید اگر سیل ویرانگری شوی چون این غم
به گمانم بشود
انگار باز دارم خفه می شوم
اصلا بی خیال هر چه خیال
تو فقط ببار باران.

