خانه > دل نوشته > شب تاریک

شب تاریک

IMG_nightjpg

شب

از کنار پنجره

آرام  آرام

می گذرد

لیک ، دریغ از طلوع  سپیده ای ،

حتی دروغین صبحی در آسمان خیال!

دیری ست که خورشید ما را ربوده اند و

 این همیشه تاریکی

 خسته و ناچار

به پاسبانی این دیار خفته نشسته است

ولی چه خوشبخت است پنجره

که هنوز خواب می بیند

فردایی روشن را…

دسته هادل نوشته برچسب ها:
  1. آزاده رنجبر
    ۳۱ فروردین ۱۳۸۹ در ۰۸:۴۷ | #1

    شب تاریک و « بیم موج » و گردابی چنین هائل

    کجا دانند حال ما « سبکباران ساحل ها »

    ((حافظ ))

    ***

    در آن شب تاریک ، آن گرداب هول انگیز،

    حافظ را

    تشویش توفان بود و « بیم موج » دریا بود !

    ما، اینک از اعماق آن گرداب،

    از ژرفای آن غرقاب،

    چنگال توفان بر گلو،

    هر دم نهنگی روبرو،

    هر لحظه در چاهی فرو،

    تن پاره پاره، نیمه جان، در موج ها آویخته،

    در چنبر این هشت پایان دغل، خون از سراپا ریخته،

    صد کوه موج از سر گذشته، سخت سر کشته،

    با ماتم این کشتی بی ناخدای بخت برگشته،

    هر چند، امید رهائی مرده در دل ها؛

    سر می دهیم این آخرین فریاد درد آلود را :

    - (( … آه، ای سبکباران ساحل ها … ! ))

  2. ۳۱ فروردین ۱۳۸۹ در ۰۹:۱۸ | #2

    شب گذشتنیست بانو
    فقط انتظار راهجی می کند تا سپیده از قفس رها شود به میزبانی انتظار قدم بگذارد
    این دیار خفته پاسبانی به چه کارش می آید
    بسازیمش بهتر است تا دل خوش کند به امثال ما…
    هیچ کس از غم پنجره حرفی نمی زند وقتی خوابی ندارد چگونه خواب می بیند؟؟
    زیاد خودت را آزار مده هر چه پیش آید خوش آید…

  3. ۳۱ فروردین ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۴ | #3

    از دل این شب تاریک، چه صبح روشنی در میاد…..

  4. moto
    ۳۱ فروردین ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۶ | #4

    Hi there
    Long time no news
    I was worry about u now I saw ur up here I got ur ok
    wish u ma best wishes
    take it easy

  5. ۳۱ فروردین ۱۳۸۹ در ۱۳:۲۷ | #5

    رفتم راسته‏‌ى پرنده فروش‌‏ها و
    پرنده‏‌هایى خریدم
    براى تو اى یار

    رفتم راسته‌‏ى گل‌فروش‏ها و
    گل‏‌هایى خریدم
    براى تو اى یار

    رفتم راسته‌‏ى آهنگرها و
    زنجیرهایى خریدم
    زنجیرهاى سنگینى براى تو اى یار

    بعد رفتم راسته‌‏ى برده‏‌فروش‏‌ها و
    دنبال تو گشتم
    اما نیافتمت اى یار.
    پره ور

    خیلی زیبا بود

  6. abolfazl
    ۳۱ فروردین ۱۳۸۹ در ۲۰:۳۸ | #6

    چقدر ناراحت…..!
    (شب کجا؟
    روز کجا؟
    شب ماه است . . .)

  7. آرش
    ۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۱ | #7

    وقتی در به تمامی گشوده است و از آن نمی گذریم

    دستمال خیسی بر پیشانی عرق کرده می کشیم
    مدام دست بر گیسوان پریشان اندیشه می گذاریم

    دلم از سکوت سرشار است !

  8. رضا
    ۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۳:۰۱ | #8

    خیلی حس آرام و خوبی دارد این عکس ات

  9. ۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۰۹:۳۰ | #9

    کجا هایی همکار ؟دیگه هیچ جا نمی شه پیدات کرد….چطورایی؟شعرات یه کم سیاهه

  1. بدون بازتاب