شب تاریک

شب
از کنار پنجره
آرام آرام
می گذرد
لیک ، دریغ از طلوع سپیده ای ،
حتی دروغین صبحی در آسمان خیال!
دیری ست که خورشید ما را ربوده اند و
این همیشه تاریکی
خسته و ناچار
به پاسبانی این دیار خفته نشسته است
ولی چه خوشبخت است پنجره
که هنوز خواب می بیند
فردایی روشن را…
دسته هادل نوشته
شب تاریک و « بیم موج » و گردابی چنین هائل
کجا دانند حال ما « سبکباران ساحل ها »
((حافظ ))
***
در آن شب تاریک ، آن گرداب هول انگیز،
حافظ را
تشویش توفان بود و « بیم موج » دریا بود !
ما، اینک از اعماق آن گرداب،
از ژرفای آن غرقاب،
چنگال توفان بر گلو،
هر دم نهنگی روبرو،
هر لحظه در چاهی فرو،
تن پاره پاره، نیمه جان، در موج ها آویخته،
در چنبر این هشت پایان دغل، خون از سراپا ریخته،
صد کوه موج از سر گذشته، سخت سر کشته،
با ماتم این کشتی بی ناخدای بخت برگشته،
هر چند، امید رهائی مرده در دل ها؛
سر می دهیم این آخرین فریاد درد آلود را :
- (( … آه، ای سبکباران ساحل ها … ! ))
شب گذشتنیست بانو
فقط انتظار راهجی می کند تا سپیده از قفس رها شود به میزبانی انتظار قدم بگذارد
این دیار خفته پاسبانی به چه کارش می آید
بسازیمش بهتر است تا دل خوش کند به امثال ما…
هیچ کس از غم پنجره حرفی نمی زند وقتی خوابی ندارد چگونه خواب می بیند؟؟
زیاد خودت را آزار مده هر چه پیش آید خوش آید…
از دل این شب تاریک، چه صبح روشنی در میاد…..
Hi there
Long time no news
I was worry about u now I saw ur up here I got ur ok
wish u ma best wishes
take it easy
رفتم راستهى پرنده فروشها و
پرندههایى خریدم
براى تو اى یار
رفتم راستهى گلفروشها و
گلهایى خریدم
براى تو اى یار
رفتم راستهى آهنگرها و
زنجیرهایى خریدم
زنجیرهاى سنگینى براى تو اى یار
بعد رفتم راستهى بردهفروشها و
دنبال تو گشتم
اما نیافتمت اى یار.
پره ور
خیلی زیبا بود
چقدر ناراحت…..!
(شب کجا؟
روز کجا؟
شب ماه است . . .)
وقتی در به تمامی گشوده است و از آن نمی گذریم
…
دستمال خیسی بر پیشانی عرق کرده می کشیم
مدام دست بر گیسوان پریشان اندیشه می گذاریم
…
دلم از سکوت سرشار است !
خیلی حس آرام و خوبی دارد این عکس ات
کجا هایی همکار ؟دیگه هیچ جا نمی شه پیدات کرد….چطورایی؟شعرات یه کم سیاهه